محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
372
اكسير اعظم ( فارسى )
كردند و چندان خون گرفتند كه بغشى انجاميد بعده مطبوخ پوست خيارشنبر كه در علاج احتباس طمث گذشت نوشانيدند و بخور از برگ گز و گل فنجنكشت و برگ داودى و اشنه و خاكشى هر واحد يك مشت در ظرفى گلى جوش كرده هر روز و شب هفت هشت نوبت دادند و غذا شورباى لوه و ابو فضل بنان روه مقرر نمودند و غسل به مطبوخ برگ فنجنكشت و خرزهره و گز و سنبل الطيب هر يك دو قبضه و حمول از حب توتياى علوى خان كردند روز دوازدهم حيض گشوده خون بسيار آمد و غشى افتاد بعد بستن اطراف و پستان خون موقوف شد و به هوش آمد و صحت يافت . و ايضاً نوشتهاند كه غسل كردن به آبى كه در آن برگ فنجنكشت و بزر البنج و برگ گز هر واحد يك قبضه و يا افسنتين و افتيمون هندى و سداب هر يك سه توله جوشانيده باشند و كذا بيخ سركنده و كذا برگ نيب و گز در بلغمى و سوداوى مجرب است علاج شراى سوداوى اگر مانعى نباشد فصد كنند و بعد نضج سودا به مسهل سودا يا به مطبوخ افتيمون يا شاهترهء اهليلجى عليوخان و حب افتيمون تنقيه كنند و ماء الجبن نوشانند و اطريفل شاهتره و افتيمون علوىخانى با عرق چوبچينى دهند . و اگر از اين تدبير رفع نگردد چوب چينى خورانند و مرد آتشكى را اين نوع شرا عارض شد و مقدور ماء الجبن نداشت بمداومت سفوف مبارك مخرج سودا امر كردم و از آن نجات يافت و عرق گل نيب مركب نيز در اين باب مجرب است . و در بياض استاد مرحوم نوشته كه در شراى يابس هر روز دو سه مرتبه در آب گرم يا طبيخ ادويهء مناسبه نيمگرم بنشانند و نقوع عناب و آلو و گشنيز و شاهتره با سكنجبين اثر تمام دارد اگر على الدوام بنوشند و هركرا اكثر اتفاق اين مرض افتد فصد و اسهال مكرر بايد كرد و از محركات ماده اجتناب لازم دارند . و حكيم شريف خان مىنويسند كه گاهى شرا در غايت ندرت از سودا حادث شود . و چون بگيرند تخم مرو يك درم تا يك مثقال و باريك سائيده بر آن اندك اندك آب بريزند و لعاب او برآرند و بر آن اندك روغن ياسمين چكانيده بر ناشتا سه روز فرو برند شراى سوداوى را زائل كند . و گويند كه مجرب است و از ادويهء لائقه در اين مرض ماء الجبن به ادويهء مناسبه است و آب شاهترهء مروق و آب كاسنى مروق با تراكيب مناسبه و آب برگ نيب و پاوسات و چوب چينى تركيب اينها نمله به قول شيخ يك بثره يا بثور صفراويست كه حوالى خود اندك درم پيدا كند و ساعى و متجاوز از مكان خود باشد و گاهى قرحه گردد و پوست را اندكى بخورد جهت تيزى و سوختگى مادهء صفراوى آن و گاهى تحليل شود بىآنكه ريش گردد از جهت قلت رداءت و رقت ماده و قوت طبيعت و رنگ نمله مائل بزردى بود و با حدت و التهاب باشد مع قوام ثولولى مستدير و بيخ آن در اكثر عريض باشد مگر قسمى از آن كه افروخوردون نامند بيخ او باريكتر از سر او بود گويا كه معلق است و در هر نمله مثل گزيدن مورچه محسوس مىگردد . و بالجمله هر ورم جلدى ساعى كه غائر نباشد آن نمله بود ليكن بعضى از آن جاورسى است و بعضى اكاله . و چون قروح گردد و متعفن شود به اسم تعفن مخصوص گردد . و ايضاً به قول شيخ بثور صفراوى اگر از صفرا بسيار لطيف حاد حريف كه در داخل جلد محتبس نشود حادث گردد از آن نمله تولد كند پس اگر لطيفتر و رقيقتر و حادتر باشد از آن نملهء ساذجه حادث شود و اين زير جلد بود . و اگر ماده ردىتر و غليظتر باشد چنان كه دم حاد محترق با صفراى سوخته آميزد نملهء اكاله حادث گردد و اين جلد را بخورد و در لحم غائر شود و قرحه اندازد . و جرجانى گويد كه نمله بثور خرد بود و به تدريج به يكديگر نزديك و با هم پيوسته گردد و جاى بسيار از حوالى خويش فراگيرد و با سوزش و خارش باشد و به لمس گرم بود و سوزش او مثل سوزش گزيدن مورچه بود و لهذا مسمى بنمله شده . و بعضى گفتهاند كه نمله روان و ساعى از مكانى به مكان ديگر مىباشد همچون روانى مورچه و اينجاست كه او را نمله گويند و گاهى عقب او تب و تشنگى شديد پديد آيد و اكثر بثراتى كه بر جلد پديد آيد و پهن باز شود و متقرح گردد و غائر زياده نباشد و از خارش و سوزش خالى نبود آن را از نمله شمردهاند و ساعيه نيز گويند و نمله دو گونه است يكى آنكه مادهء او صفراى خالص بود و آن را نمله ساذج گويند و اين در ظاهر جلد ساعى مىباشد فقط دوم آنكه مادهء او صفراى محترق حاد مختلط به اندك خون حاد محترق باشد و آن را نملهء متاكله خوانند پس سوزش جلد و زردى رنگ آن علامت نملهء ساذج است و سرخى رنگ و سوزش و سرعت تقرح و آنكه در ظاهر و باطن جلد ساعى باشد نشان نملهء متاكله بود . و انطاكى گويد كه نمله بثور است و ظاهر آن است كه از لطيف صفراى حاد افتد كه حرارت آن را دفع كند پس گاهى كثرت پذيرد به حسب ماده و گاهى تجاوز كند و منتقل گردد و آن را ساعيه نامند و لابدست كه متقرح شود و گاهى مستدير شود و آن را جاورسيه گويند و گاهى پخته شود و چنان كه آب و زرداب آيد و آن را رطبه خوانند و نوعى از آن است كه هرچند مندمل شود از مكان ديگر قرح كند آن را عيون مستعد باشد و اهل زردقه آن را خلد نامند به جهت مشابهت عمل آن حيوان در زمين . علاج در نمله ساذج تنقيه صفرا كنند بعده